دیدی بعضی روزا هزااار تا برنامه میریزی و صد بار دو دو تا چهار تا میکنی تا یه کاری انجام بشه، بعد اونقدر همه چی تو هم میپیچه و قاطی پاتی میشه که هیچی اونطوری که میخواستی پیش نمیره؟ کار درست چیه اینجور وقتا؟؟!!

حکایت این روزای ما، همون حکایت دو دو تا چهارتا هاییه که تهش اونجوری که حساب کتاب کرده بودی پیش نمیره!

خب ما خیلی وقت بود میدونستیم که یه جابجایی در پیش داریم… از کنارک به بوشهر… از جنوب شرقی ایران به جنوب غربی… و خب من یه عالمه براش برنامه ریخته بودم. کلی فکر کرده بودیم که همه چیزو جوری پیش ببریم که این جابجایی دو سه روز بیشتر پیجو تعطیل نکنه و بتونیم زود زود برگردیم. اما هیچی اونجوری که ما فکر میکردیم پیش نرفت. از جواز گرفتن بابت جابجایی چوبا و جور شدن کامیون برا آوردن اسبابا بگیر، تا تعمیرات خونه بوشهر و خالی نشدن سوله ای که به عنوان کارگاه گرفته بودیم و…

خلاصه ش اینکه ماجرایی که فکر میکردم حداکثر یه هفته زمان ببره الان داره میرسه به پنج ماه!!! نه کم کاری کردیم، نه بی خیال بودیم. اما خب یه خواستی بود بالاتر از خواست ما، که جز تسلیم در برابرش کاری نمیشد کرد. و باور کن تو این مدت هیچی سخت تر از حفظ روحیه نبود… باور کن!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.